زندگینامه و حکایات » خاطره ای از کرامت امام رضا(ع)

خاطره ای از کرامت امام رضا(ع)

حجت الاسلام والمسلمین قرائتی

سوال – خاطره ای از کرامت امام رضا(ع) را بیان بفرمایید.
پاسخ – طلبه ها بعد از اینکه ده سال درس خواندند باید در یک رشته ی تخصصی بروند. اصطلاحا می گوییم: می خواهد برود درس خارج. حدود چهل سال پیش، ده سال درس من تمام شد. ده سالی که در قم درس خواندم فکر کردم که چه رشته ای را انتخاب کنم. آخوند می تواند دفتر ازدواج و طلاق داشته باشد، منبری، قاضی، فقیه، مفسر هم بشود. بالاخره به ذهنم رسید که آخوند اطفال بشوم. گفتم: خودم الگو و نمونه ی دیگران می شوم.
از بچه ها ی کوچه شروع کردم. در کاشان، اول ماه رمضان به کوچه آمدم و شش بچه ی سیزده ساله را پیدا کردم و گفتم که می خواهم برای شما قصه بگویم. آنها آمدند و فردا شب هم این کار تکرار شد. کار ما گرفت. ماه رمضان تمام شد. حدود صد نفر بچه جمع شدند بدون تامین اعتبار و پذیرایی. تخته سیاه و تخته پاک کن هم نداشتم. آنها را قرض گرفتم و در مسجد کلاس گذاشتم. من چهار سال بخاطر بچه ها از قم به کاشان می رفتم. همان چهارسال که کاشان بودم به مشهد رفتم و به امام رضا(ع) گفتم که من می خواهم شب جمعه اینجا بمانم و در ضمن کلاس کاشان را در اینجا برقرار کنم. یک زیارت جامعه و امین الله خواندم.
در حرم آقایی مرا دید و گفت که سمینار دبیران دینی است، تو هم با من بیا. با این آقا منتظر تاکسی بودیم که فردی جلوی پای ما ترمز کرد و ما سوار شدیم و متوجه شدیم که ایشان آقای باهنر است. ما همراه ایشان به سمینار رفتیم. مرحوم مطهری، بهشتی، آقای خامنه ای و رفسنجانی هم بودند. جلسه ی خوبی بود. من به آقای بهشتی گفتم که من دبیر نیستم ولی می خواهم در عرض 5 دقیقه طرحی را بگویم. ایشان دستور داد و پنج دقیقه به ما وقت دادند. من درعرض پنج دقیقه خاطره ای گفتم که خیلی شیرین بود. آقای صادقی که جزو هفتاد و دو تن شهید شد، نیم ساعت وقت خودش را به من داد. و من شیرین کاری هایی را گفتم و همه خندیدند و خیلی خوشش شان آمدم. آقای بهشتی گفت: آیا ما می توانیم با خنده دین را القاء کنیم؟ این یک طرح کلی بود. من با دیدن این شیخ فهمیدم که می شود.
آقای خامنه ای به من گفت که به مسجد ما بیا، من نماز می خوانم و شما صحبت کن زیرا من ممنوع صحبت شده ام. ایشان مرا به خانه شان برد و چند روز میهمان ایشان بودم. بعد با ایشان به مسجد رفتم. و در آنجا جوانان انقلابی زیادی دیدم. این برکت را از امام رضا(ع) دیدم.
در مشهد آقای مطهری مرا شناخت و بعد از انقلاب مرا نزد امام برد. و گفت که ایشان به درد تلویزیون می خورد. امام مرا نمی شناخت. بعد به تلویزیون رفتم. آغاز کار من از توسل به امام رضا(ع) شروع شد.
در تابستان ها من از قم به مشهد می آمدم و هیچ وقت کلاس هایم را تعطیل نمی کردم. من ماه عسل با خانمم به مشهد رفتم و برادرم گفت که من برای تو پول می فرستم. پول های من تمام شد و پول نرسید. در صف نانوایی بودم و پول نداشتم، از صف بیرون آمدم. سجاده ای در خانه داشتیم که قیمتی بود. آنرا برداشتم که بفروشم ولی خانمم فهمید و از این کار منصرف شدم.
به حرم رفتم و گفتم که برای بی سوادها زیارت نامه می خوانم ولی کسی به من نگفت که زیارت نامه بخوان. تسبیحی داشتم که می خواستم آنرا بفروشم ولی خیلی ارزان می خریدند. پیش امام رضا(ع) رفتم و گفتم که نمی دانم چکار کنم. خودت کسی را بفرست که برای من پول بیاورد. نیم ساعت ایستادیم و خبری نشد. به امام رضا(ع) گفتم: ای امام نانوایی بسته می شود زودتر پول را بفرست. یکی از علمای سید مرا دید و گفت که من مسافر هستم و پول زیادی دارم و چون شما گفتید که تا آخر تابستان در مشهد هستید، پول ها را به تو می دهم و بعدا از تو می گیرم. در زیارت نامه جامعه برای امام چهارصد کمال گفته شده است.
وقتی شما خواب تان می آید پلک و بعد گردن تان پایین می افتد. در زیارت داریم: ای امام رضا(ع) شما کرات زمین را نگه داشته اید. ما نمی توانیم امام ها را بشناسیم. قرآن می گوید: ابر و باد و خورشید برای بشر است. پس هستی برای ماست. خدا می فرماید: بشر هم برای عبادت خلق کردیم. پس بشرهم برای عبادت خلق شده است. تا رنگ عبادت پیدا کند. کسی که دستش در دست معصوم باشد کارهایش رنگ خدایی می گیرد. رهبران غیر معصوم نمی توانند ما را خدایی کنند. گفته اند که وقتی امام نیست باید دستمان در دست فقیه عادل باشد.
در پاکستان سخنرانی داشتم و به من گفتند که اینها استاد دانشگاه و از اهل تسنن هستند. آنها وهابی هستند. وهابی ها ما را مشرک می دانند. گفتم که ما در اینجا بحثی می کنیم که به سنی و شیعی کاری نداشته باشیم. من بحث جالبی گفتم و آنها خوشش شان آمد و در آخر جلسه یکی گفت: آفرین بر تو، حیف که شیعه هستی. من گفتم: بحث های من از قرآن بود که هر دو طرف قبول داریم ولی حرف تو شعار بود.
من از متن قرآن ثابت کردم که شیعه هستم. گفتم: وقتی پیامبر بود شیعه و سنی نبود. رسول الله اسوه همه بود. وقتی پیامبر در گذشت مسلمانان دو دسته شدند: عده ای فقه شان را از ائمه گرفتند و عده ای هم از چهار فقیه دیگر فقه شان را گرفتند. قرآن در مورد اهل بیت می فرماید: یطهرکم تطهیرا. اهل بیت در قرن اول بودند. ولی علمای شما در قرن دوم بودند. پس اهل بیت یک قرن جلوتر هستند. قرآن می فرماید: السابقون سابقون اولئک المقربون. همه ی ائمه شهید شدند قرآن می فرماید: کسی که شهید شده مقامش از کسی که شهید نشده بالاتر هستند. پس من شیعه هستم. و به من نگویید که حیف شیعه هستی.

پیام سه



تاريخ : ٢٩ آذر ۱۳٩۳ | ٧:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مجید | نظرات ()
  • گسیختن
  • تب یکم